خانمی مقداری پول برداشت تا پسرش را به سینما ببرد. پسرک هیجان زده بود و مدام از مادرش می پرسید چقدر طول میکشد به سینما برسیم . از کتاب مکتوب اثر پائولو کوئلیو
زن پشت چراغ قرمز توقف کرد ، گدائی را دید که در پیاده رو نشسته بود . آوایی به او گفت : تمام پولت را به او بده.
زن با آوا بحث کرد. به پسرش قول داده بود او را به سینما ببرد.
آوا پافشاری کرد: همه پول ات را بده.
زن گفت: میتوانم نصف پولم را بدهم ، و بیرون منتظر بمانم تا پسرم به سینما برود .
اما آوا حاضر به بحث نبود : همه پولت را بده !
زن فرصت نداشت همه چیز را برای پسرش توضیح دهد .اتومبیل را متوقف کرد و تمام پول را به گدا داد.
گدا گفت : خدا وجود دارد . و شما این را به من ثابت کردید. امروز روز تولدم است . غمگین بودم، و شرمنده از گدائی. بنابراین تصمیم گرفتم گدائی نکنم. با خود گفتم : اگر خدائی وجود دارد، هدیه ای به من میدهد.
+ نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت 23:19 توسط حامد |
امروز یعنی بیستم دی ماه تولدمه
پس تولدم مبارک ![]()
امروز وارد دهه سوم زندگیم میشم ، حس جالبیه . سالی که گذشت واقعا سال عالی برای من بود ، با افراد ، کتابها و تفکراتی آشنا شدم که مسیر زندگیم کاملا تغییر کرد و مطمئنم که این تغییرات نقطه عطفی توی زندگیم بوده .
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 دی1385ساعت 15:22 توسط حامد |
چند روز پیش با یکی دو تا از دوستام رفته بودم بهشت زهرا ، البته از نظر بعضیها شاید اتفاقی بوده ولی به نظر من کائنات دست به دست هم داده بودند تا من برم اونجا . --------------------------------------------- پ : الان که دارم این مطلب رو مینویسم دارم ناصر عبداللهی گوش میکنم ... روحش شاد
خلاصه رفتیم بین قبرهایی که به تازگی پر شده بودند ، نمیدونم چرا ولی یه حس عجیبی پیدا کرده بودم ، همش به این فکر میکردم که هیچ تضمینی وجود نداره که یک ساعت دیگه من توی یکی از این قبرها نباشم . شاید فکر کنید که دارم حرفهای نا امید کننده میزنم ولی واقعیت اینکه همیشه خیلی زود ، دیر میشه !!
پس چیکار باید کرد ؟ به نظر من تنها کاری که میشه کرد اینه که از لحظه حال لذت برد چون واقعا هیچ تضمینی وجود نداره که چند لحضه دیگه باشیم یا نه.
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت 22:21 توسط حامد |
یه دوستی میگفت :
همیشه قبل از موفقیت های بزرگ ، شرایط سختی پیش میاد .
هرچی شرایط سختتر باشه موفقیت بزرگتره .
----------------------------
پ : یلدا بازی رو بیخیال شدم . همینم زورکی وقت کردم آپ کنم . شرمنده شاپرک جان
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385ساعت 23:3 توسط حامد |