از هیچ همه چیز بسازید.
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.
+ نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 23:38 توسط حامد |
خانمی مقداری پول برداشت تا پسرش را به سینما ببرد. پسرک هیجان زده بود و مدام از مادرش می پرسید چقدر طول میکشد به سینما برسیم . از کتاب مکتوب اثر پائولو کوئلیو
زن پشت چراغ قرمز توقف کرد ، گدائی را دید که در پیاده رو نشسته بود . آوایی به او گفت : تمام پولت را به او بده.
زن با آوا بحث کرد. به پسرش قول داده بود او را به سینما ببرد.
آوا پافشاری کرد: همه پول ات را بده.
زن گفت: میتوانم نصف پولم را بدهم ، و بیرون منتظر بمانم تا پسرم به سینما برود .
اما آوا حاضر به بحث نبود : همه پولت را بده !
زن فرصت نداشت همه چیز را برای پسرش توضیح دهد .اتومبیل را متوقف کرد و تمام پول را به گدا داد.
گدا گفت : خدا وجود دارد . و شما این را به من ثابت کردید. امروز روز تولدم است . غمگین بودم، و شرمنده از گدائی. بنابراین تصمیم گرفتم گدائی نکنم. با خود گفتم : اگر خدائی وجود دارد، هدیه ای به من میدهد.
+ نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت 23:19 توسط حامد |
یک مبلغ مذهبی اسپانیایی به جزیره ای رفت و به سه کاهن آزتک برخورد. کشیش پرسید : " چگونه دعا میکنید ؟ " یکی از آزتک ها پاسخ داد : " ما فقط یک دعا داریم . میگوییم : خدایا ، تو سه هستی و ما هم سه تا ، بر ما رحم کن. " مبلغ مذهبی گفت : " دعای قشنگی است . اما دقیقا ً همان دعایی نیست که مقبول خدا بیفتد . دعای بهتری به شما یاد میدهم ." کشیش یک دعای کاتولیک به آنها آموخت ، و سپس راه خود را پی گرفت تا به تبلیغ انجیل بپردازد . سالها بعد سوار بر کشتی ای که او را به اسپانیا باز میگرداند ، ناچار از همان جزیره گذشت . از روی عرشه آن سه کاهن را دید و برایشان دست تکان داد . در همان لحظه ، هر سه شروع کردند به راه رفتن بر آب و به طرف او آمدند. همچنان که به کشتی نزدیک می شدند ، یکی از آنها فریاد زد : " پدر! پدر! آن دعایی را که مقبول خدا می افتد، دوباره به ما یاد بده ، چون فراموشش کردیم . " مبلغ مذهبی که معجزه را دیده بود ، گفت : " مهم نیست ." و از خدا بخشش خواست که پیشتر نفهمیده است خداوند به تمام زبانها سخن میگوید . پ : به ندرت درمی یابیم که پدیده های خارق العاده گرداگردمان را فرا گرفته اند. معجزه ها پیرامونمان رخ میدهند ، نشانه های خدا راه را به ما نشان میدهند ، فرشتگان تمنا میکنند صداشان را بشنویم – اما ، از آنجا که آموخته ایم که قواعد و فرمول هایی برای رسیدن به خدا وجود دارد ،به هیچ یک از این پدیده ها توجه نمیکنیم . نمیفهمیم که او جایی است که ورودش را روا بدارند. از کتاب " کنار رود پیدرا نشستم و گریستم " از پائولو کوئلیو
+ نوشته شده در دوشنبه 27 آذر1385ساعت 18:36 توسط حامد |
فکر کن , ايمان داشته باش , آرزو کن , شهامت داشته باش
پسري هشت ساله به پير مردي نزديک شد , به چشمانش نگاه کرد و پرسيد : " ميدانم که شما مردي بسيار خردمند هستيد . ميخواهم که راز زندگي را بدانم. "
پيرمرد به آن پسر بچه نگاه کرد و پاسخ داد : من در دوران زندگيم خيلي فکر کردهام . اين راز ميتواند در چهار کلمه خلاصه شود.
اولين راز فکر کردن است. تفکر درباره ارزشهايي که آرزو داري با آنها زندگي کني.
دومين راز ايمان داشتن است. ايمان به خودت بر مبناي تفکري که درباره ارزش هاي زندگيت داشته اي.
سومين راز آرزو کردن است . آرزو درباره چيزهايي که ميتواند باشد بر مبناي ايمان به خودت و ارزهايي که ميخواهي با آنها زندگي کني.
آخرين راز شهامت داشتن است. شهامت براي به واقعيت رساندن آرزوهايت , بر مبناي آيمان به خودت و ارزشهايت.
و به اين ترتيب , والت ديزني به آن پسر کوچک گفت : " فکر کن , ايمان داشته باش , آرزو کن و شهامت داشته باش. "
+ نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 13:0 توسط حامد |