ميخواستم دلداريت دهم اما ، بغض چنان راه گلويم را بست كه حتي تاب نفس كشيدن نداشتم. ميخواستم دلداريت دهم ، ياد زماني افتادم كه كسي بايد دلداريم ميداد و نداد ؛ حتي كسي نبود تا در اشكهايم شريك شود. تاب نياوردم ، در خلوتم گريستم ، شايد براي خودم ، براي ضعف خودم كه حتي توان همدردي ندارم. گفتي دعايش كن .... بر نا پاكي خودم گريستم كه ديگر دعاهايم نيز كارساز نيستند.
+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 19:6 توسط حامد |